
توی صف طویل بنزین ایستاده بودم وماشین جلویم یک پیکان بود و خرامان وخرامان داشتیم به پمپ ها نزدیک میشدیم یک ربع بعد نوبت ما شد! اون توی پمپ اول و من جلوی پمپ دوم توقف کردم و پیاده شدم تا با قرار دادن کارت سوختم نازل را بردارم ... چون طرف دیگر پمپ مشغول بود منتظر ایستادم و مردی که راننده پیکان بود کارتش را گذاشت و شروع کرد به زدن بنزین ...10 – 20 – 30 – 40 داشت باک را پر میکرد و می خواست تا باکش جا داره بنزین بزنه! زد تا شد 45 لیتر... بعد متصدی پمپ را با صدای شبیه فریاد صدا کرد که ای آقا میگم شما ها دزید قبول نمی کنید!؟ای آقا چطور ممکنه باکی که همش 42 لیتر بنزین توش جا میگیره( اون میگفت ?? تا من بیتقصیرم و ...) 45 لیتر بنزین بزنی و هنوز جا برای بنزین داشته باشه !؟ بعدش هم مگر باک ماشین من خالی بود ؟ ای داد و ای بیدار من اعتراض دارم ... و هی داشت داد و فریاد میکرد ... صاحب پمپ بنزین از اتاقش بیرون آمد و مرد را به سکوت دعوت کرد و گفت ماشینت را بده کنار و بیا داخل تا با هم حرف بزنیم .... طرف دیگه نازل را گذاشته بود سر جاش و من برداشته بودم و داشتم باک ماشینم را پر میکردم و اصلا توجهی به حرف های مرد نداشتم و دلم می خواست زود باک ماشینم پر بشه و برم سر کار و زندگیم و به این حرف ها هم کاری نداشتم با اینکه یقین داشتم حتما کاسه ای زیر نیم کاسه قرار داره .....
3q