چشماتو واکن که سحر تو چشم تو بیدار بشه
صدا بزن اسممو تا زمستونم بهار بشه
وقتی تو نیستی تو خونه یه غم نه صد غم چیزی نیست
توی دلم میگم که کاش دلم هزار هزار بشه
اون که میون منو تو خط جدایی کشیده
دل میگه نفرینش کنم به دردمون دچار بشه
سر به ستاره میزنم سکه ماهو میشکنم
یه روز اگه دستای من با دستای تو یار بشه
با من بمون با من بمون نذار تنها بمونم
نذار که خونه ی دلم دوباره تنگ وتار بشه
عاشق بشیم دعا کنیم شاید از دولت عشق
یه روز بیاد که روزگار دوباره روزگار بشه
صدای پای زمستان به گوش میرسد و
صدای زوزه باد از پشت درهای کیپ شده
از پشت پنجره ای که روزهاست باز نشده
دیگر در کوچه ها ازدحامی نیست
همه گریزانن از سرمای زمستان ...
معمولا شب های پنجشنبه که فرداش قرار بود تا ظهر بخوابم ( البته الان بیکارم و هر روز خدا برام جمعه است) تا صبح با بچه ها چت میکردم موقعی متوجه گذشت زمان میشدیم که میدیدیم هوا داره روشن میشه و ما هنوز نمازمان را نخواندیم و هول هولکی بلند میشدیم یکی یکی می رفتیم سر نماز و اما با همه اینها دیس کانکت نمی شدیم و ...
عجب شب هایی بود! کلی وبلاگ می خواندیم و کلی نظر میدادیم و البته کلی هم دوست جدید پیدا می کردیم !
یکی از دوستان هست که وبلاگی در مورد فوتبال می نویسه! من هم که کارشناس مسائل ورزشی بخصوص فوتبال هستم دیدم تازه آپدیت کرده بهش سری زدم و اظهار نظری کردم
و ...
حالا آن آقاهه شاکی شده که چرا ...
حالا اگر یکی از فوتبال خوشش نیاد کی را باید ببینه!؟
به نظرم در بازی فوتبال دو دسته آدم هستن که یک چیزی گم کردن و مدام توی زمین به آن بزرگی دارن دنبالش میگردن و عده ای بیکار هم که کار و زندگی ندارن نشستن ( زیر برف و باران و یا زیر آفتاب) دارن آنها را تشویق می کنن
که بیشتر بدوند و بیشتر به هم گل ( توپ ) بزنن!
البته با همه این تعاریف بنده جسارتی نکردم و فقط گفتم از فوتبال سر در نمی آورم و نمی دانم آنها توی زمین دارن چکار می کنن و ازش خوشم نمی یاد!
خب حالا اگر یکی بیاد و بگه که مثلا این رقص چیه که زن ها ازش خوششون میاد! بنده اصلا و ابدا نارحت نمی شم
هیچ خوشحال هم میشم و در مذمت آن داد سخن میدم!
حالا...
با همه اینها خوشحالم که هیچ اتفاق ناگواری رخ نداد و این عکس را هم به مناسبت بارش اولین برف درست حسابی پائیزی اینجا گذاشتم و هیچ ارتباطی به زلزله و اینجور چیزها نداره و چون تا من از خواب بیدار بشم و بروم بیرون و عکس درست حسابی از مناظر طبیعی بگیرم آلودگی ها روی برف سفید را پوشاند این عکس خوشکل را تقدیم همه شما میکنم...
اما حرف من از پیش کشیدن زلزله تبریز یک چیز دیگه است ! خدا آنروز را نیاره که کار مهمی داشته باشی و بخوای از وسایل و تکنولوژی های جدید برای کارت کمک بگیری! جان آدم را بالا میآورند، اما به هیچ دردی نمی خورن!
راستش یکی از فامیل های ما آنروز یا بهتر بگم آنشب تبریز بودن و ساعت حدود های 23 بود که تلفن خانه مون زنگ زد و چون دیر وقت بود و دادشی و مامانم داشتن استراحت میکردن و منهم مثل جغد شب بیدار بودم! و طبق معمول مشغول اینترنت بازی! گوشی را برداشتم و از صدایی که مدادم داشت قطع و وصل میشد و مثل فیلم های تخیلی که موجدار و دیجیتالی ، فقط اینو فهمیدم که پسر عمومه و از تبریز زنگ میزنه و زلزله شده و میپرسید که وضعیت اینجا چطوره و ... صدا قطع شد و بوق اشغال!!!!! من که وحشت کرده بودم زود مامان را بیدار کردم و جریان را بهش گفتم و تا ساعت 2 نصف شب هر چه تلاش کردیم که شماره تلفن همراهش را بگیریم فقط مدام اشغال میزد و بعضی وقت ها هم می گفت که شبکه مشغوله! تلوزیون را هم که روشن کردیم داشت برنامه های عدای خودش را نشان میداد ! ورزشی و اخبار دنیا و ... از هر چیزی حرف زدن مگر زلزله ... خدا میدانه آن شب چقدر برایمان سخت گذشت و فکر میکردیم مثل این فیلم های سینمایی حتماً موقع حرف زدنش با من زمین باز شده و اون افتاده توش و بخاطر همین دیگه نمی توانیم باهاش ارتباط داشته باشیم ... اگر وضعیت بهتری بود حتماً خودمان بلند میشدیم و میرفتیم آنجا تا ببینیم چه بلایی سرش آمده اما با این وضعیت سهمیه بندی بنزین مگر میشه برای اینطور مسافرتها برنامه ریزی کرد!؟
فرداش در حدود ساعت 12 بود که موفق شدیم باهاش تماس بگیریم ! تعریف میکرد که بعد از زلزله که شکر خدا هیچ گونه تلافات و خرابی به همراه نداشته برق اکثر نقاط شهر قطع شده بود و ترافیک سنگین در خیابان های شهر به وجود آمده بود و سیستم تلفن ثابت و همراه هم کلاً بهم ریخته بود و اصلاً نمی شد با جایی تماس گرفت و همه گوشی ها مثل اسباب بازی بیمصرف در دست مردم باد کرده بود!